تبلیغات

......باران غم....... - شعر
......باران غم.......

خوش آمدید اینجا چیزی برای دانلود نیست ولی داستان های آموزنده ای هست

شعر

یکشنبه 11 دی 1390

چند تا شعر زیبا براتون گذاشتم به ادامه مطلب برین ولذت ببرین

                                   
شعر


تو در آغاز سوره گفتی:
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
واژه ی تو چه بود؟
واژه ات، ادراک این نعمات بود،
واژه ات، راز گل سرخ،
واژه ات، کارت بود، کار من، کار ما،
کار ما چه بود؟
کار ما، رفتن به دنبال آواز حقیقت بود،
میان گل نیلوفر و قرن
تو به من گفتی که:
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت
قایقت از باد بود
و در آواز خیال سرد من
قایقت آزاد بود
تو به آیه گفتی که:
سر هر کوه رسولی دیدند،
ابر انکار به دوش آوردند
من رسولت ندیدم
و به دوستی اهل سنت
به او رو آوردم
و انکار را انکار کردم
به ادامه گفتی از زبان قرآن:
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم.
این خدا بود که تو در آیه اش هنگفتی!
تو خدایت را به شعر آوردی
من خدایم به عشق
تو دوستت را که با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را خوب می فهمید
تفسیر کردی و به یادش سرودی

تو به عصر نگریستی و سارها را دیدی
سارهایی که از مدار حافظه کاج به چشمت دور شدند
من به همان لحظه تو نگریستم و هیچ ندیدم، جز غم
که چون، چشمان بصیرت من کور بودند.

تو خودت را قاتی آزادی شن ها دیدی،
من دلتنگ بودم

تو شاعر بودی و هستی،
من به یادت می نویسم

تو به آن وقت که
سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند،
اکنون هبوط رنگ گفتی!!!
و من نامش را شاهکار واژه می گذارم

تو به آن وقت نگریستی که،
دانش لب آب زندگی می کرد
به آن وقتی که،
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود

تو خودت را وقف واژه کردی
زبان و توان دستانت را به واژه هایت بخشیدی
تو با واژه زندگی کردی و خوش زیستی و شاعر زیستی،
من به یادت هستم تا که شاید
واژه هایت فکر من را تلاطم بخشد

چشمانت در عبور چیزها دید
شاخه مو را دید که به انگور مبتلا بود
کودک آمد، تو دیدی
جیبهایش پر از شور چیدن

تو به تنهایی منظره نگریستی و به واژه گفتی:
کاج های زیادی بلند
زاغ های زیادی سیاه
آسمان به اندازه آبی
سنگچین ها، تماشا، تجرد
کوچه باغ فرا رفته تا هیچ
ناودان مزین به گنجشک
آفتاب صریح
خاک خشنود
چشم تا کار می کرد
هوش پاییز بود
ای عجیب قشنگ!
تو به زیبایی آن منظره ها تحسین کردی

تو به ظهر روزگار واژه آوردی
ظهر بود
ابتدای خدا بود
ریگزار عفیف
گوش می کرد
حرفهای اساطیری آب را می شنید
آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک

تو به شب هم رفتی
به آن لحظه که:
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
تو به روی مهتاب،
خشت غربت بوییدی

تو به من گفتی که:
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی

تو به شب آراستی
دب اکبر دیدی،
دو وجب بالاتر از بام
آسمان را دیدی که به روز آبی بود،
و به شب طرحی از آبی بودن روز نداشت

تو به من یاد دادی، زندگی آخر نیست
تا شقایق زنده است
تا شقایق هست، زندگی باید کرد

در دلت چیزها بود،
چیزی مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
دل تو میخواست که،
بدوی تا ته دشت
بروی تا سر کوه

در دورها شنیدی آوایی،
که تو را می خواند

تو به مردم زمانه گفتی:
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه دور، سیره ای پر می شوید
یا در آبادی، کوزه ای پر می گردد
مردمان گوش ندادند،
آب را نفهمیدند.
مردمان اینجا ندانستند،
که شقایق چه گلی است.
مردم اینجا،
بی خبر از شکفتن غنچه ها
تو گفتی:
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم
ولی این مردم ببردند اشعار تو به ویرانه خواب
و به شعرهایت که بی شک آیه ای جاوید است
پشت کردند و گفتند:
سهراب شاعری دیوانه است
وای سهراب،
مردم اینجا من را که تو را دوست دارم
مثل تو دیوانه میشمارند و من تنهایم

مردم اینجا نمی دانند که،
زندگانی سیبی است،
گاز باید زد با پوست

مردم اینجا منتظر روزی نیستند که:
تو خواهی آمد و پیامی خواهی آورد
منتظر زمانی که تو گفتی:
در رگها، در رگها نور خواهم ریخت
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت، چه تماشا دارد این باغ!
هر چه دشنام، از لبها خواهم برچید
رهزنان را خواهم گفت، کاروانی آمد بارش لبخند!
تو به مردم گفتی:
گره خواهم زدریا، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب،
شاخه ها را با باد.
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت.
نه سهراب، بشر امروز هر کدام کاری دارند، منتظر پیام راه تو نیستند
مردمانی اندک، اینجا منتظرند که تو آیی
که تو آیی و به
گردن آن دخترکی که روی پل بی پاست، دب اکبر آویزی.

تو نوازشهای نور را در کاسه مس دیدی،
به همراه نردبان
از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین آوردی.

تو هم تنها بودی،
من هم تنها هستم.
تنهایی تقدیر ماست.

دست هایت، ساقه سبز پیامی را می داد به من
سفالینه انس، با نفسهایت آهسته ترک می خورد.
و تپش هامان می ریخت به سنگ

وای که چه غریبانه زیستی سهراب
روزگارت پر تنهایی بود
من می فهمم که تو چه می گویی،
چون،
روزگار من کم از تنهایی تو ندارد،
روزگار من، مردمانی هستند،
که به آواز حقیقت رو نکردند، که عاشق نشوند.
مردم اینجا با هر دمشان ناسزا گویند.
به گدای سر کوچه محل نگذاشتند.
به اسیر بودن کس در رکاب گلی خوشبو نگاهی نکردند.
و به عاشق شدن زاغ سیاه پشت کردند.

وای سهراب اگر تودر این روزگار بودی،
سهراب اگر بودی،
از این مردم پست، چه می سرودی؟؟؟
سهراب سرنوشت من دست خدایم،
اسیر به واژه هایت نکنم.
مگزار از این مردم بگویم،
که کار من یاد توست،
نه شاعری!




............................................................................................................
صبح بود
خورشید چهره اش را به رخ من کشید
و دیدم که، عزیزترین کسم را قبول کرد
و برد تا به باران نشان دهد
تا که از خیانت یاس به ابر،
چشمهای گریانش آرام گردد

من به صبح بودن آسمان نگریستم،
او به زندگی من
من به سایه اش بر روی زمین،
او به تنهاییم در دلش

من در سایه اش دیدم،
دیدم که،
دیدم که گلی سرخ، به نوشن اشک مشغول است
دیدم که نیلوفر عجله داشت،
او میگفت: حقیقت رفت،
حقیقت آماده بود،
آماده رفته بود،
رفته بود، تا به راز بودن قرن،
قو را ادراک کند.
و بگوید که چشمه آب زلالی دارد.
و بگوید که زمین راه درازی دارد.
و بگوید از جنگ،
از جنگ میان اقاقی با نور.
و بگوید راز هایی که زمین نگفته است.

راز آن گل سرخ،
رازی که قاصدک پرپر کرد.
رازی که هوا در دل برف نشست.

حقیقت رفت،
تا که شاید روزی بیابد،
بیابد آن دخترک حلقه بدست را،
آن که عاشق نبود،
آن که چون فهمید معشوق است،
پشت به نیاز کرد.

رفت تا که از دست نیلوفر، به آواز بودن شکایت کند.
تا که تنها بودن من را،
به اسیری در بند، بفروشد؛
تا که شاید
تا که شاید جهان،
قلب بی آلایش آن دخترک را،
به من جمله کند.

حقیقت دست به روی شانه گل سرخ گذاشت و گفت:
زنبق را به بوته خشخاش بفروش
و بهایش را که بی شک،
ناله نسیم راز است،
به آن سهره خوش آواز ببخش
و بگو آن ناله را به آواز خیال نسپارد،
و بگو، بنویسد ناله را با چشم
و رها کند، هوایش را در پی نَفس،

تا صدایی حجم شب را روشنی بخشد.
تا که بودن و نبودن، راز تاریکی شب نباشد.
تا جهان در رصد اقبال خویش،
رو به خیانت نکند.
تا که عاشق شدن و معشوق بودن،
راز بیداری چشم به روی درها نشود.
تا واژه روی زبانها بنشیند و بگوید از ظهر،
چه هوایی خوش تر از نبودن.

نبودن واژه بی معنی ظهر است.
واژه ای که به ادراک مرگ،
از روی سرنوشت نازل شد.
واژه ای که تقدیر بودن را به آخر رساند.
واژه ای که گفت:
گفت بگویید، به تنها ها،
گفت بگویید، به آنها که خیانت دیده اند،
گفت بگویید، به کسانی که به آخر زندگی رسیده اند،
خود کشی من نیستم،
خود کشی مرگ هم نیست،
خود کشی راز دیدار نیست،
خود کشی رفتن است!
رفتن به خیال مرگ و نبودن،
رفتن به آغاز
و گفتن از پایان زندگی
و گفتن از سختی ها

اما،
اما به خودکشی فکر نکنید،
حتی به زبان نیاورید
که به بودن بر می خورد.
و بدانید، که یاس بدش از خودکشی آمد،
و بدانید که خیانتش به ابر،
برای همین حروف بود.
و بفهمید که سرو با شنیدن این کلمه،
به قیام همیشگی برخاست.

پس پی ببرید که بودن و نبودن،
دست خدایت هست.
و به این راز برسید که جهان،
نشست به پای بودن
و دید کسانی را که به طرح نبودن، رفتند.

و آگاه باشید که مرگ، جاودان بودن است
و مرگ، آخر نیست
و هیچ وقت نگویید که، تنهایی من با مرگ عجین است
چون که لاله در تنهایی خویش،
تن به زمستان نداد،
و گفت زندگی می خواهم.

و نگویید که مرگ چیز بدی است،
بلکه این مرگ است که ما را به زندگی امیدوار می کند.
و بفهمید که اگر مرگ نبود،
زندگی آخر بود.
پس تلاش کنید که آبرومندانه به مرگ رسید،
چون که مرگ رازی نیست،
که خیال باشد و بس.

پس به آن ایمان آورید،
و آن را دوست داشته باشید،
همانطور که نسترن به آن ایمان آورد.

نسترن راز تنهایی لاله را فهمید،
رسم آن را ادراک کرد،
شقایق آن را شکست
و سمانی آن را خواند
و از زبان نسترن گفت که من:
به مرگ ایمان دارم،
آن را دوست دارم،
و به یادش هستم
تا به یادش به آن برسم.
همانطور که لاله در تنهایی به یادش بود،
همانطور که لاله پس از زمستان گفت:
من نمرده ام، چون که جاودان به مرگ رسیدم

پس سعی کنید، مرگتان، مرگ لاله باشد
نه مرگ شقایق که با رفتنش، زندگی هم برد.

من نمیدانم بعد مرگم چه خواهد شد،
نمیدانم جاودان هستم یا نه؟
اما به مرگ بگویید که من آماده ام،
به سراغ هر که آمد، آدرس مرا دهید
و بگویید که امیر مشتاق دیدار توست
و بدانید که اگر مردم، عاشق بودم
و بدانید که اگر تا حال زنده ام،
برای زندگی نبوده،
برای کسی هست
و بگویید به عشقم که امیر برای تو زنده است،
نه برای بودن،
نه برای یاس،
نه برای آن ابر سیاه،
نه برای هیچ کس.
تنها برای تو
برای تو که همه زندگیم هستی،
برای تو که نفس کشیدنم به یادت هست.

و به او بگویید از جانب من،
من به بودن مرگ حس غریبی داشتم
من به آشامیدن احساس در خیال
من به بیداری ماه در پس شب
و به روشنی پرواز پرستو
من به آمادگی زنبورها در استراتژی هجوم به گل
من به آغاز شب و دستبرد خواب در حس چشم
من به تنهایی خود
من به آغاز بودن در پی نیستی خود
من به راز شستن باد در لالایی کاج
و به نرگس که دلی پر درد داشت
آشنا بودم،
من به همه هستی مبتلا بودم
و به راز میان شگفتی و خلق

و به بودن
نبودن ها
و به تنهایی
بی کس ها
و به عاشقی
معشوقها


و در ذهن خود چیزی داشتم،
چیزی قشنگ تر از عشق
چیزی که به قشنگی معشوق نبود
چیزی که مرا صدا میزد، تا خبری بهم دهد.

چیزی که به من می گفت:
تو رهایی
و می گفت:
به پایان بنگر
و بگو به همۀ بودن هستی،
بعد مرگت، بدانند،
بدانند و به خاطر بسپارند که،
(امیر با صلیب عشق به معشوقه خود، عاشق شد
امیر در وادی عشق به معشوق رو کرد
و امیر برای معشوقه خود عشق نبود، ولی عاشق بود.)

پس به یاد آورید آن روز، که من مرده ام
و به باور رسانید که زندگی آخر دارد
ولی مرگ، آخر نیست
بلکه مرگ، آغازی از آخر است،
(باز گشت به نقطه آغاز)
و بیداری برسید که اگر روزی شماها رفتید،
رفته های بعد خود را آگاه ساخته باشید
و به آنها گفته باشید که عاشق نشوند
و به آنها گفته باشید که تنها نیستند
و به آنها گفته باشید که در بند نیستند
و به آنها گفته باشید:
آنچه را از ندگیتان قابل گفتن است...

..........................................................................................................

پنجره باز شد
ابر خوف از بودن داشت
اشکهایش ریخت
زمینی که به خود می بالید،
عطر نم در بر گرفت
صدایی آمد
صدایی که به شنیدن،
رنگ نشیدن داد
نوری، روشنایی دوچندان کرد

خداوند بهانه آورد
دستی بالاست
باران خواست
من به او دادم.
کشاورزی بود
مردم نهی نکنید
نا شکری، نه
زمینش خشک است
قبولش بدارید
تنهایش نگذارید

دستها بالا رفت
باران اوج گرفت
لذت داشت
غبار درختان به زمین بخشش شد
سیاهی را سیاهی ابر از بین برد

همه کس خوشحال
زمین جان گرفت
زندگی قبول کرد
نم، خیس شد
بارانی بود

......................................................................................................................................
خالیم من
جنب باران
کنج افسانه پنجره
نزد خود خواهی یاران
پشت پرچین های رنگی
روی کوچ سبز موجها
پای آگاهی بودن

خالیم من، سرد سردم
سرد و بی برگ
زرد ابرم
خالیم من، دلتنگم
تنهایم
سرب گرمم
شاد و غمگین،
نمیدانم!؟
بی حبابم

آره عشقم
عاشقم من
سوی اویم
فکر معشوق
دل تنگم

خالیم من
گل یاسم
لاله ای غمگین
خود خواهی شاپرکم
همچنان سردم
بیشتر از آن، دل تنگم
سوز رازم

تُن آبادی دلها
فصل آگاهی آفتاب
شمع سیاهی دود
رعد روشن
راه باریک
سرخی نیلی
همه بودند،
اما نه برای من،
همه دلتنگ کردند.
اما خود من،
و من نیز هم:
خالیم از پر بون هستی
سردم از گرمی روزها
و دلتنگ از نبودن تو (سمیرا)
........................................................................................................

روزگاریست در این دوردستها
شاخه پیچک گره خورده به آب
انتظار شن چه زیباست به آب
و چه نازی دارد حباب

روزگار پر تبی هست
ولی،
چه تب سردی دارد زمان

بی ترانه من چه کار خواهم کرد
غیر بگیرم از آن
یا
دوش بگیرم خدا


روزگاری پر از تنهاییست
هر که گوید تنها نیستم، بیمار است!

خبری تازه دهید،
امیر برگشته است
روزگارش اینجاست
دور نیست،
همین نزدیکها...


روزگار دور دست،
عشق داشت
تنهایی داشت
نامردی داشت
انتظارها داشت
در کنار اینها، یک چیز نداشت
(آن باعث شد همه تنها باشند
گذر ثانیه ها بی هدف
و
طمع گرگها بی چرا)
آری
روزگار دور دست مرگ نداشت،
منتظران بسیار داشت،
حیف که نمیدانست منتظرانش بی تابن

اما خوبی ها داشت،
تجربه آموخت
درس داد
امتحان ها گرفت
غم را سازگار کرد
و
تنها را بی نشان

روزگاری بود در آن دور دستها


...............................................................................................................................

پایان




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

صفحات جانبی

نظرسنجی

    نظرتان در مورد این وبلاگ چیست؟استقلالی هستین یا پیروزی؟




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

<